برچسب:
نویسنده: رضا موسویپور
در حجرهی خویش نشسته بودمی که ناگهان دیدم محسن با کلنگ دارد به سمت من میآید.من هم شروع کردم به بلند داد زدن. آخر پاییز است. آخر پاییز است.محسن ایستاد و گفت: مرد ناحسابی تو الان باید کمک بخواهی آخر پا
برچسب:
نویسنده: رضا موسویپور
من و پرنسس نشسته بودیم در مورد توکل حرف میزدیم که پسری جوان وارد شد و گفت ببخشید انگور دارید؟من: انگور؟! انگور سیاه بدهم، انگور سفید بدهم؟ کدام را بدهم؟ انگور سفید، عسکری بدهم؟ ریشبابا بدهم؟ رطبی بد
برچسب:
نویسنده: رضا موسویپور