برچسب: نویسنده: رضا موسویپور تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 17:51
در حجرهی خویش نشسته بودمی که ناگهان دیدم محسن با کلنگ دارد به سمت من میآید.من هم شروع کردم به بلند داد زدن. آخر پاییز است. آخر پاییز است.محسن ایستاد و گفت: مرد ناحسابی تو الان باید کمک بخواهی آخر پا
برچسب: نویسنده: رضا موسویپور تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 21:42
من و پرنسس نشسته بودیم در مورد توکل حرف میزدیم که پسری جوان وارد شد و گفت ببخشید انگور دارید؟من: انگور؟! انگور سیاه بدهم، انگور سفید بدهم؟ کدام را بدهم؟ انگور سفید، عسکری بدهم؟ ریشبابا بدهم؟ رطبی بد
برچسب: نویسنده: رضا موسویپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 4:10